برای استفاده از « پازل سینمایی » میبایست نرم افزار shockwave را روی دستگاه خود نصب کنید. این کار بین 10 تا 15 دقیقه وقت شما را خواهد گرفت.
......................................................
|
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم .... بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم.... خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تن..... من تورا با لا تر از تن بر تر از من دوست دارم........
|
چراغ ها خاموش است ...
از چه می ترسی ؟
در تاریکی هم هیچکس را انتظار تو نیست !


اشک باید ریخت زار باید زد
"عشق یعنی این"
خود پرستی را بارها دار باید زد
شب پر از راز است
رازها را باز باید خواند
"نبری از یادت"
شب مهتابی را
نفس خسته بی خوابی را
"نبری از یادت"
گرمی دست مرا ای دوست
رنگ چشمان من ای زیبا رو
باز هم نیکوست
من تو را در قفس سینه خود می خواهم
من تو را می خواهم
"نبری از یادت"
آن شب تنهایی
آن شب ملتهب رویایی
دست من در طلب ماه به رخسارت خورد
دستی اما دل من را افسرد
من به چشمان تو جان بخشیدم
نی که در چشم تو جان را دیدم
"نبری از یادت"
التماس دل غمگین مرا
"نبری از یادت"
من تو را می خواهم
باز بی چون و چرا می خواهم
دل خوشی!!
لحظه لحظه زندگی را دوست دارم با تو باشم
دل خوشیم این بود همیشه با تو باشم
هم دل هم نفس من با تو باشم
این ارزویم بود تا هستم با تو باشم
رفتنت را خیالم بود تا من با تو باشم
تنهایم گذاشتی تا در انتظار تو باشم
بعد رفتنت چگونه در انتظار تو باشم
ای مهربان بر گرد نگذار در انتظار تو باشم
ای مهر بان بگو تا کی در انتظار تو باشم
حالا که می روی بدان من می خواستم با تو باشم
دلم کسی را می خواهد که دوستم داشته باشد ...
شانه هایش را برای گریستن و سینه اش را برای نهاندن سرم و چشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم دلم کسی را می خواهد که مرا با هر آنچه هستم دوست بدارد .
با تمام خوبی ها و بدیهایم با تمام مهربانی ها و نامهربانی هایم دلم کسی را می خواهد که آفتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه دهد کسی چون تو ...!
تقدیم به همه عاشقای دنیا
اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه
يا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و ديدم که دلم ديوونه تر شد
به تو گفتم و دلت از غصه من باخبر شد
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشيدن
رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن
می دونم دوستم نداری مثل روزهای گذشته
من خودم خوندم تو چشمات يه کسی اينو نوشته
می دونم فرقی نداره واست علشق بودن من
می دونم واست يکی شد بودن و نبودن من
اما روح من يه درياست پر از موج و تلاطم
ساحلش تويی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشيدن
رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن

فکر می کردم عاشقی فقط توی ترانه هاست قصه ای گم شده تو غبار رویاهای ماست
فکر می کردم مگه می شه با یه چشم به هم زدن دل به دریا زد و رفت تا مرز دیونه شدن
با خودم می گفتم این حرفها فقط تو قصه هاست عشق فقط یه دلخوشی برای زندگی ماست
اما با دیدن تو دلم بهونه گیر شده اینبار این ماهی مغرور توی تور اسیر شده
حالا می بینم که آسمون چقدر آبی تره چشم تو منو تا بی کران رویا می بره
فکر می کردم نمی شه اما شد و حالا دیگه این دیونه فقط از نگاه تو غزل می گه

ای عزیز دل
با تو هستم ...گوش کن
با عبور از هر ثانیه بیشتر از پیش به این باور می رسم که هر ذره از وجودم بی تابانه تور ا طلب می کند و هر لحظه بیشتر از پیش نیازمند آغوش امنت هستم ...

واسه منی که دلتنگم از زندگی دلگیرم
بهتره سفر کردن ، وگرنه اینجا می میرم
در گذر از هر گذری خبر نبود از خبری
نه زنده بود زندگی ، نه مرگ را بود اثری
نه ارزش گلایه ای نه فرصتی به چاره ای
چه می توان دوا نمود به قلب پاره پاره ای
از هیچ راه افتادم دل به و جاده ها دادم
از یاد همه رفته سردرگم و آشفته
نه در گذرگاه کسی ، نه جان بشه خار و خسی
نه پر زدن در قفسی نه منتظر هم نفسی
گفتم از چه می ترسی ، آخرش یه راهی هست
آخرش مگه رنگی بدتر از سیاهی هست ، بدتر از سیاهی هست
سهم دل ما این بود ، آلوده و بیهوده
تا بوده همین بوده ، نه رو سفید پیش یار ، نه سرفراز در دیار
ببین چگونه گم شدیم ، سوار عشق در غبار
راه افتادم و هی رفتم شاید کمی دلم وا شه
به عشقی که یه جور امروز زود بگذره فردا شه
به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه
با دلهره و تشویش ، شک کردم به کار خویش
که یه راه نشناخته ، یه عمر دیگه در پیش
گفتم از چه می ترسی ، آخرش یه راهی هست .........
بهانه
ای عزیز جان من
من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم
یک بهانه ی پوچ عاشقانه می خواهم
از غمی که می دانی با تو بودنم ، مرگ است
بی تو بودنم هرگز
گر بهانه این باشد من بهانه می گیرم
عاشقانه می میرم

به تو یاد دادم عاشق شدن را
و دلم می خواست که از تو یاد بگیرم عاشق بودن را
و عاقبت به من آموختی که منطق عشق را نمی شناسد
پیشترها از خدا بی خبران می گفتند
که عشق منطق را نمی شناسد ، لعنت بر آنها
دستت را از من بگیر ، سرت را از روی شانه هایم بردار
عطر نفسهایت را از من دریغ کن و بگذار با غم خویش تنها بمانم

مي خواهم تو را در آغوش بكشم
و زندگي را دوباره باز يابم
بر من بتاب اي خورشيد آسمان عشق
كه بي تو ظلمت تنهاييم پر از اشك است
و احساسم در شب فراق تو خشكيده
و چشمانم در انتظار تو به افق دوخته شده است
ديگر طاقت فراق گرما بخش وجودم را ندارم
طلوع كن و سردي وجودم را از بين ببر
و چشمانم در انتظار تو به افق دوخته شده است
و منتظرت هستم
و منتظر نفس مسيحائيت كه به روح من بدمد
و عشق را در وجودم زنده كند
پس بر من بتاب و اميد دوباره زيستن رابه من بده
كه وجودم بدون عشق جسم مرده ايست
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|