تبليغاتX
www.hadipoya.blogfa.com -
 
 

 

واسه منی که دلتنگم از زندگی دلگیرم

بهتره سفر کردن ، وگرنه اینجا می میرم

در گذر از هر گذری خبر نبود از خبری

نه زنده بود زندگی ، نه مرگ را بود اثری

نه ارزش گلایه ای  نه فرصتی به چاره ای

چه می توان دوا نمود به قلب پاره پاره ای

از هیچ راه افتادم دل به و جاده ها دادم

از یاد همه رفته سردرگم و آشفته

نه در گذرگاه کسی ، نه جان بشه خار و خسی

نه پر زدن در قفسی نه منتظر هم نفسی

گفتم از چه می ترسی ، آخرش یه راهی هست

آخرش مگه رنگی بدتر از سیاهی هست ، بدتر از سیاهی هست

سهم دل ما این بود ، آلوده و بیهوده

تا بوده همین بوده ، نه رو سفید پیش یار ، نه سرفراز در دیار

ببین چگونه گم شدیم ، سوار عشق در غبار

راه افتادم و هی رفتم شاید کمی دلم وا شه

به عشقی که یه جور امروز زود بگذره فردا شه

به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه

با دلهره و تشویش ، شک کردم به کار خویش

که یه راه نشناخته ، یه عمر دیگه در پیش

گفتم از چه می ترسی ، آخرش یه راهی هست .........

 

 

بهانه

ای عزیز جان من

من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم

یک بهانه ی پوچ عاشقانه می خواهم

از غمی که می دانی با تو بودنم ، مرگ است

بی تو بودنم هرگز

گر بهانه این باشد من بهانه می گیرم

عاشقانه می میرم

 

عشق و منطق

به تو یاد دادم عاشق شدن را

و دلم می خواست که از تو یاد بگیرم عاشق بودن را

و عاقبت به من آموختی که منطق عشق را نمی شناسد

پیشترها از خدا بی خبران می گفتند

که عشق منطق را نمی شناسد ، لعنت بر آنها

دستت را از من بگیر ، سرت را از روی شانه هایم بردار

عطر نفسهایت را از من دریغ کن و بگذار با غم خویش تنها بمانم

  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 14:47  توسط poya  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM