واسه منی که دلتنگم از زندگی دلگیرم
بهتره سفر کردن ، وگرنه اینجا می میرم
در گذر از هر گذری خبر نبود از خبری
نه زنده بود زندگی ، نه مرگ را بود اثری
نه ارزش گلایه ای نه فرصتی به چاره ای
چه می توان دوا نمود به قلب پاره پاره ای
از هیچ راه افتادم دل به و جاده ها دادم
از یاد همه رفته سردرگم و آشفته
نه در گذرگاه کسی ، نه جان بشه خار و خسی
نه پر زدن در قفسی نه منتظر هم نفسی
گفتم از چه می ترسی ، آخرش یه راهی هست
آخرش مگه رنگی بدتر از سیاهی هست ، بدتر از سیاهی هست
سهم دل ما این بود ، آلوده و بیهوده
تا بوده همین بوده ، نه رو سفید پیش یار ، نه سرفراز در دیار
ببین چگونه گم شدیم ، سوار عشق در غبار
راه افتادم و هی رفتم شاید کمی دلم وا شه
به عشقی که یه جور امروز زود بگذره فردا شه
به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه
با دلهره و تشویش ، شک کردم به کار خویش
که یه راه نشناخته ، یه عمر دیگه در پیش
گفتم از چه می ترسی ، آخرش یه راهی هست .........
بهانه
ای عزیز جان من
من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم
یک بهانه ی پوچ عاشقانه می خواهم
از غمی که می دانی با تو بودنم ، مرگ است
بی تو بودنم هرگز
گر بهانه این باشد من بهانه می گیرم
عاشقانه می میرم

به تو یاد دادم عاشق شدن را
و دلم می خواست که از تو یاد بگیرم عاشق بودن را
و عاقبت به من آموختی که منطق عشق را نمی شناسد
پیشترها از خدا بی خبران می گفتند
که عشق منطق را نمی شناسد ، لعنت بر آنها
دستت را از من بگیر ، سرت را از روی شانه هایم بردار
عطر نفسهایت را از من دریغ کن و بگذار با غم خویش تنها بمانم
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|